تبليغاتX
دفترچه آشفته...

فاتح   قلب ها ميشوي      و آنگاه كه طبق محاسباتت  "      عاشق تر از شما بر زمين وجود ندارد.......به بهانه مهربانيت...   تو را رها خواهند كرد!!اين هم يكي ديگر از سياه چاله هاي تستي.." در مبحث نامعادلات عاشقانه!!!!!                                                                     

ميلاد تهراني

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:53  توسط نرگس | 
میتوان راحت از این دنیای فانی دل گسست

میتوان چشم را بر این دنیای بی مقدار بست

  میتوان در آن جهان در انتظار تو نشست

                  آری ای زیبای من

              ای حسرت فردای من

میتوان با عشق تو از جاده های شب گذشت

 میتوان جای غمت با یاد تو همخانه گشت

میتوان مانند مجنون سر نهاد بر کوه و دشت

                میتوان ای جان من

                  ای نیمه پنهان من

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:14  توسط نرگس | 

چشمان خسته ات بی فروغ نیست.

هيچ گاه اگرچه تظاهر به شب تيرگی می کردند.

برای توبه ات هر روز بارها،

به دور از چشم تو،عشقت ورزيده ام!

قرآن من،حرف های ديروز و امروزی ست که از لب های

خاموش تو جاری اند.

قبله ی من،دو چشمان تواند

و من هر شب با اشکان پاکت وضو گرفته ام

و در صحن نگاهت_عجيب خالصانه_ نماز گذارده ام.

شريعت يعنی دوستی و تو دوست من،خدايی در اين زمين!

روح القدس پاک من،جلوه ی ديگر خدايی.

به خاطر بسپار سخن فرشته ام را که می گفت:

درد نشانه ی تعالی ست.

از آن هراس مکن و تو،

ای عشق من،

آنقدر آسمانی هستی که سجده ات می کرده ام و خواهم کردم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:30  توسط نرگس | 

 

در پشت چار چرخه ی فرسو ده ا ی، کسی

 

 خطی نوشته بود:

 

« من گشته ام نبود!

 

           تو دیگر نگرد،

 

                            نیست!»

 

 

این آیه ی ملال

 

در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

 

چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.

 

 

چون دوست در برابر خود می نشاندمش

 

تا عرصه ی بگوی و مگو می کشاندمش:

 

 

- در جستجوی آب حیاتی؟

 

در بیکران این ظلمات آیا؟

 

در آرزوی رحم؟ عدالت؟

 

دنبال عشق؟

 

                    دوست؟.........

 

 

ما نیز گشته ایم

 

« و آن شیخ نیز با چراغ همی گشت....»

 

آیا تو نیز،- چون او- « انسانت آرزوست؟»

 

 

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

 

ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.

 

 

پویندگی تمامی معنای زندگی ست.

 

هرگز

 

          « نگرد نیست»

 

        سزاوار مرد نسیت.......                                                                                فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:56  توسط نرگس | 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنون ِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکس ِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعت ِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم!?

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 23:16  توسط نرگس | 

گوشهءچشم گُشابرمن مسکین بنگر
نازکُن نازکه این بادیه سامانش نیست
سرخُم بازکنُ وساغرلبریزم ده
که بجزتوسرپیمانه وپیمانش نیست
نتوان بست زبانش زپریشان گویی
آنکه درسینه بجز قلب پریشان نیست
پاره کُن دفتروبشکن قلم ودم دربند
که کسی نیست که سرگشته وحیرانش نیست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:49  توسط نرگس | 

این روزها احساس میکنم کسی در باد فریاد میزند...

 احساس میکنم مرا ازعمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا میزند...

 آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور...

 مثل عبور نوروز...

 مثل آمدن روز است...

 روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار لحظه ای بی بهانه توقف کند... 

 تا چشمهای خسته خواب آلود...

 از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب و طرح واژگونه جنگل را در آب بنگرد ...

 آن روز پرواز دستهای صمیمی در جستجوی توست.........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:55  توسط نرگس | 

تند بادهای وحشت از دور،شتابان به سوی من برخاستند

 پاره های آن شب سیاهِ شب اندر شب از کرانه های افق بالا می آیند!

 زمین زیر پایم چنان غضبناک میلرزد که احساس میکنم،

هم اکنون،

 برای بلعیدن من دهان خواهد گشود،سقف همه آسمانها شکاف می خورد و بر سرم فرود میریزد.

همچون در مانده ای دردمند، سرم را بر دیوار معبد می نهم و عاجزانه و داغدار،

نگاههای مصیبت زده ام را بسختی به درون معبد میرانم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:47  توسط نرگس | 

 

باز طوفانی شده دریای دل

موج سر بر ساحل غم میزند

باز هم خورشید رنگ خون گرفت

بر زمین نقشی ز ماتم میزند

 

باز جام دیده ها لبریز شد

باز زخم سینه ها سر باز کرد

در میان ناله و اندوه و اشک

حنجرم فریادها آغاز کرد

 

می نویسم شرح این غم نامه را

داستان مشک و اشک و تیر را

می نویسم از سری کز عشق دوست

کرد حیران تیغه شمشیر را

 

گوئیا با آن همه بیگانگی

آب هم با تشنگان بیگانه بود

در میان آن همه نامردمی

اشک آب و دیده ها پیمانه بود

 

تیغ ناپاکان برآمد از نیام

خون پاکی دشت را سیراب کرد

خون خورشید است بر روی زمین

کآسمان تشنه را سیراب کرد

 

می شود خورشید را انکار کرد؟

زیر سم اسبها در خاک کرد؟

می شود آیا که نقش عشق را

از درون سینه هامان پاک کرد؟

 

گر نشان عشق را گم کرده ایم

در میان آتش آن خیمه هاست

گر به دنبال حقیقت میرویم

حق همینجا حق به روی نیزه هاست

 

گریه ها بر حال خود باید کنیم

او که خندان رفت چون آزاد شد

ما سکوت مرگباری کرده ایم

....او برای قرنها فریاد شد

 

بازهم در ماتم روی حسین

باز هم در سوگ آن آلاله ایم

یادتان باشد حیات عشق را/ وامدار خون سرخ لاله ایم 

 ایمیل آقای حیدری:behzad_30tab81@yahoo.com

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 12:32  توسط نرگس | 

مي داني...
دلم مي خواست اسمي داشتي تا تو را به نام مي خواندم و بلند صدايت مي كردم. تا تو رويت را برمي گرداني , با چشمهاي مهربانت به من خيره مي شدي و با لبخندي بر لب به حرفهايم گوش مي دادي...
دلم مي خواست نامي بود و نشاني...
اما نيست و همين خوب است. گله اي ندارم, اگر هم داشتم جاي گله اي نمانده است.
براي همين است كه خطاب به تو مي نويسم كه نيستي, كه هرگز نبوده اي. تو كه گم شده اي چنان كه نه ابتدا و نه انتهايي از تو برجا مانده ست.
مي فهمي چه مي گويم؟
مثل آن خلوت خالي كه ديگر هيچ چيزي در آن جريان نمي يابد. مثل رگبار بهاري كه مي داني مي شويد اما مي رود. مثل فرداي سفر, سفري كه تو مسافرش نبوده اي, تو از راه مانده ي آن بوده اي.
دلم مي خواست...
برايت از روز بگويم كه پر مي شود از رفت و آمد و گفت و گو و نشست و برخاست...پر مي شود از همهُ آنچه ديگران زندگي ش مي خوانند و من در آن زنده ام.
مي داني چه مي گويم؟
مثل كاسهُ سفالي پر از آب خنك كه به دست تشنهُ از راه رسيده مي دهي. مثل وقتي دهان باز مي كني و به كسي خسته نباشيد مي گويي. مثل اينكه هر روز و همه روز به گلهاي تشنهُ باغچه هاي جهان آب مي دهي.
دلم مي خواست...
از اينها كه همه مي بينند من چيزي نمي گويم. گفتن ندارد, اگر هم داشته باشد جاي گفتن نمانده است.
براي همين است كه دلم مي خواهد از آن رويايي بگويم كه پشت يك ديوار شيشه اي جا مانده است.از شاخهُ رز سياه كه در آن گلدان شيشه اي ريشه كرده بود و زير بارش سنگها تكه تكه شد.از غريبه اي كه آمد, سلام كرد, لبخند زد و در پيچ كوچهُ تاريك گم شد.
دلم مي خواهد...
امروز دلم مي خواهد از رنگي بنويسم كه در ميان سپيد و سياه حرفها, در لابلاي سرخ عشق و سبز مهر و سپيد آرامش گم شده است. رنگي كه زرد گرم را از ياد برده و از آبي بيكرانگي جدا مانده است.
از رنگي كه بالاتر از همهُ رنگهاست...
مي داني؟
مي فهمي؟
رنگ بيرنگي را مي گويم...
رنگ من. رنگ تو.
رنگ ما كه نبود و نيست و گم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:54  توسط نرگس |